![]() |
به این پسر که موهایی طلایی داشت وتنها نامش تا آن حد احترام وترس مرا برمی انگیخت چه می توانستم عرضه کنم؟
واو که سرشار از افتخار بود چگونه می توانست کمرویی غرور وزود رنجی وترس از سر خوردگی مرا درک کند؟
این بود که به تکاپو افتادم. هر بار که فرصتی برای ابراز وجود پیش می آمد خودی نشان می دادم.درباره ی مادام بواری واین که آیا هومر به راستی وجود داشته یا نه بحث می کردم.به شیلرمی تاختم هاینه را شاعری پیش پا اف۵تاده وبازاری می خواندم وهولدرین را بزرگترین شاعر آلمان ((وحتا بزرگتر از گوته))عنوان می کردم.به گذشته که فکر می کنم می بینم که این کارهایم تا چه حد بچگانه بود
از زمان مرگ آنها تا حد امکان کوشیده ام که با آلمانی ها سر وکاری نداشته باشم وتا کنون نگاهی به یک کتاب آلمانی حتا کتاب هولدرین نینداخته ام. کوششم این بوده که گذشته را فراموش کنم
از کتاب( دوست بازیافته نوشته فرد اولمن)
زشتی جنگ ونشاندن دشمنی به جای دوستی ها و.............
گفتنی های بسیاری که می توان در باره اش سخن گفت



