روزی روزگاری. مردی ده بچه داشت. وقتی می خواست یازدهمین فرزندش را به دنیا بیاورد.اوگفت (با اولین کسی که برخورد کنم او پدرخواند فرزندم بشود. مرد توی کوچه تا به اولین کس که برخورد کرد شیطان بود شیطان گفت (من حاضرم پدرخوانده فرزندت شوم. گفت تو کی هستی. گفت ( من شیطانم. مرد گفت ( نه من دوست ندارم تو پدر خوانده فرزند من بشوی. مرد این را گفت و به راهش ادامه داد. مرد به مرگ رسید و گفت تو کی هستی مرگ گفت (من مرگ هستم. مرد گفت ( من دوست دارم تو پدرخوانده فرزندم بشوی.
مرضیه
9 ساله دوم دبستان
غار تارمجموعه ای از نوشته های کودکان و نوجوانانی که در کلاسهای خلاقیت که به همت ( ع ص خیاط) تشکیل شده شرکت کرده اند وحرفهای نگفته وآرزوهای دردل مانده را با یاری این یاوران برروی کاغذ آورده اند گرچه نوشته ها در عین پاکی و صداقت تلخ هستند .
به گفته ع.ص.خیاط "غرض این بود -وهست- که آن خود غریبه مانده حالا بشود خویشتن، پرده من و نهفت من از میان برداشته شود"


