پنجره را بست وپرده را كشيد ،ميان اتاق چرخي زد، بقچه اش را جمع كرد، گره ي روسري ش را سفت كرد ، در اتاق را باز كرد وبه كوچه زد، ـكوچه خانه اش شد ويك باره ،خودش را مي بيند،با چهره اي دگرگون -تو ،كي هستي؟! ـ من توام، آرا . ـ اسم من كه ، ـ چرا ، ببين . از كتاب (خانه ي آرا نوشته ي محبوبه ميرقديري) بخوانيمش ،نگاه كنيم به آراها ، مي شناسيمشان،خودمان را چطور؟ اين همه سرگرداني،و....؟؟؟؟؟؟ نگاه كنيم ،بگرديم؟دريابيم؟ خودرا؟ آرا را؟وآينه را؟
|
+ نوشته شده توسط فائزه در پنجشنبه بیستم دی 1386 و ساعت
|

