همه چیز به عقب برمی گشت .مرده ها زنده می شدند وعقب عقبکی سر جایشان برمی گشتند. روی یک دگمه فشار می آوردند ودور می شدند. خانه هایی که فرو ریخته وتل خاک شده بود ند دوباره جمع مي شدند وبا يك حركت جلوي چشم آدم از نو ساخته مي شدند .خوني كه ريخته شده بود دوباره داخل بدن مي شد وديگر هيچ كجا نشانه اي از خون نبود. زخم ها بسته مي شدند زخم ها بسته مي شدند .... يك دنياي وارونه ي راستكي بود واين قشنگ ترين چيزي بود كه توي اين زندگي كوفتي ام ديده بودم))
((يك بار هم محمد بهمن بيگي نويسنده ي معروف ودوست پدرم با خانم آمدند به كتاب فروشي ام.))
ليلي گلستان با همه ي كارهايي كه كرده (و اگر به نام پدر هم نشناسيمش ) دريغ است كه نخوانيمش.
مگر نمي خواهيم قدر داشته هايمان را بدانيم؟
+ نوشته شده توسط فائزه در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 و ساعت
|


