تبليغاتX
هم اندیشان

... چه می خواستی که دیگران  نمی دانستند؟! خودمان را به کوچه علی چپ می زدیم ؟ شاید هم نه . از

کچا می دانستیم ؟! فقط می دیدیم که فرش ها را مرتب می شوری ودستهایت که دیگر خود آب شده ب

ودند همیشه خیس است ....

وقتی زندگی را می بازی به خاطره پناه می بری می خواهی بفهمی از کجا شروع شد وامان از وقتی که

در این دور لایتناهی می افتی پیدا نمی کنی پاره پاره اند باید بدوزیشان....

سپهر با رفتن مادر ـ مریم به سراغ گنجینه های او می رود وسعی دارد معمای اورا باز یابد

مریم - خانم صادقی در اوج آرمان خواهی منفعل شده و زندگی بسته ای را گذرانده است نزدیکترین افراد

به او نیز از او دورند ...

خانم فهیمه محفوظ روایتی را از ذهن سپهر پس از مرگ ساده وغیر منتظره مادر پی می گیرد که درعین

لفاظی های عوامانه به طبقه ای فرهیخته تعلق دارد که جایگاه خودرا نیافته است

تمامی جملات استعاره ای هستند از پیشینه ای معتبر وواقعی درعین پرگوئی های بی شکیب

اشخاص گونه ای ملاحظه کاری در روابط  حرفها را در گلو ماسانده است

بی بی شهربانو آرام ونجیب به کمک همه می آید وهمه چیز را اداره می کند. وترانه خانم که

فداکاریهایش تا لحظه رفتن به مسخره گرفته می شد .....

تمامی زوایای شخصیتهای عنوان شده درخور ساعتها تفکر وبحث است

 

 

+ نوشته شده توسط شهربانو در جمعه بیست و هشتم دی 1386 و ساعت |